غزل تا تو

خرید بک لینک

امکانات وب

رو به روی دیوار ایستاد و زل زد به چشم هام و خیره شد به من ...گفتم من... ببین چه زیبا شدم پوزخندی زد عجیب و سرد شبیه سرمای نگاه مترسکی که سالها کابوس شبانه ام بود... گفت خستم...گفتم از من؟؟ چند ثانیه گذشت بهم نگاه کرد و گفت نه... بعد رفت از دلم...از ذهنم...از کنارم... تقصیر من نبود... باور کن من کاری نکردم...من...من فقط...عاشقش بودم... + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۹ ساعت 21:44 توسط غزل  |  غزل تا تو...

ما را در سایت غزل تا تو دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 0 تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 0:02

دلم عجیب کسی را میخواهد که مرا با خودش ببردبه روزگاری که روز را به شب نرسانم که مجبور باشم  شب را تا صبح بیدار بمانم..من را با خودش به دورررهایی ببرد که هرگز راه برگشتی  در آن نباشد...نباشد که...تنم در آتش اربده های یک زن خاکستر شود...دلم عجیب رفتن میخواهد.... + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۹ ساعت 22:25 توسط غزل  |  غزل تا تو...

ما را در سایت غزل تا تو دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 0 تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 0:02

صفحه بندی