رو به روی دیوار ایستاد و زل زد به چشم هام و خیره شد به من ...گفتم من... ببین چه زیبا شدم پوزخندی زد عجیب و سرد شبیه سرمای نگاه مترسکی که سالها کابوس شبانه ام بود... گفت خستم...گفتم از من؟؟ چند ثانیه گذشت بهم نگاه کرد و گفت نه... بعد رفت از دلم...از ذهنم...از کنارم... تقصیر من نبود... باور کن من کاری نکردم...من...من فقط...عاشقش بودم...
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۹ ساعت 21:44 توسط غزل
|
برچسب:
نویسنده: طاها اکبریپور
تاريخ: دوشنبه
25 بهمن
1400 ساعت: 0:02